اینجا منم و یک عمر دلتنگی

 

چقدر جات خالیه

چقدر نیستی ....

یک روزایی پر میشی از احساسهای عجیب و غریب

عصبانی و دلخور و خسته و دلتنگ و ناامید و... و البته نه همه اینها بلکه چیزی درهم از همه اینها یک حس عجیب ناشناخته

و همه از خودت و بر خودت

آدمهای دیگه برات کمرنگن و بی اهمیت و فقط خودتی 

خودتی که لایق نوازش و سرزنشی

میفهمی همه چیز از خودته و برای خودت

عزیزترین افراد هم برات نیستن و نمیمونن

سخته از خودت دلگیر باشی و دلتنگ خودت

 

باید کمی دلخوشی سنجاق کنم به روزهایم ... 

فریاد ...

باید برای دستهایت بسرایم

تنهاییِ سردِ دستهایم را