گم شده
دیروز با مدیرعامل صحبت کردم، یک عالمه حرف داشتم که بزنم و توضیح بخوام، اما در جواب اولین حرفم دلیلی آورد که با اینکه هر دو می دونستیم درست نیست اما طوری قانع شدم که نتونستم ادامه بدم
اومدم بیرون و با خانم "الف" حرف زدم و گفتم چه اتفاقی افتاد
وقتی مهندس الف و س میخواستن برن پیش مدیرعامل آخرین توصیه هام رو به آقای س کردم ولی مذاکرات اونا فایده ای نداشت
به خانم الف گفتم روی حرف مهندس میتونم مانور بدم و دوباره باهاش حرف بزنم اما ایشون گفت میدونی که دلیل واقعیش این نیست ولی منم دلیل خودم رو داشتم و گفتم احساس امنیت نمی کنم و .... انگار خانم الف حرفهای من رو به آقای پ منتقل کرده بود که ظهر مدیر مالی من رو صدا زده و سعی داشت قانعم کنه، بهم اطمینان بده و دلداریم بده و دلم رو قرص کنه
و من در تمام اون لحظات به این فکر می کردم که چرا توی لعنتی نیستی
که چرا ....
و من نمی دونم چرا این روزها بیشتر و بیشتر با تو و با نبودنت درگیرم