گم شده

 

دیروز با مدیرعامل صحبت کردم، یک عالمه حرف داشتم که بزنم و توضیح بخوام، اما در جواب اولین حرفم دلیلی آورد که با اینکه هر دو می دونستیم درست نیست اما طوری قانع شدم که نتونستم ادامه بدم

اومدم بیرون و با خانم "الف" حرف زدم و گفتم چه اتفاقی افتاد

وقتی مهندس الف و س میخواستن برن پیش مدیرعامل آخرین توصیه هام رو به آقای س کردم ولی مذاکرات اونا فایده ای نداشت

به خانم الف گفتم روی حرف مهندس میتونم مانور بدم و دوباره باهاش حرف بزنم اما ایشون گفت میدونی که دلیل واقعیش این نیست ولی منم دلیل خودم رو داشتم و گفتم احساس امنیت نمی کنم و .... انگار خانم الف حرفهای من رو به آقای پ منتقل کرده بود که ظهر مدیر مالی من رو صدا زده و سعی داشت قانعم کنه، بهم اطمینان بده و دلداریم بده و دلم رو قرص کنه

 

و من در تمام اون لحظات به این فکر می کردم که چرا توی لعنتی نیستی

که چرا ....

و من نمی دونم چرا این روزها بیشتر و بیشتر با تو و با نبودنت درگیرم

 

نامه به تو


سلام جانم

حالم خوب نیست

سرم درد میکنه

گاهی فکر می کنم باید یک جای دیگه باشم، یک جور دیگه زندگی کنم

باید بشه این روزها رو ....

چه فایده

این ها همش بهونه است، تو که خودت خوب می دونی

فقط بیا، فقط باش

دوباره .... فریادی در من

 

دلم میخواد امروز تموم شه

دلم میخواد این جریان تموم شه

دلم میخواد یک روزی روبروم بایستی و دلم میخواد بی پروا داد بزنم

 

بی خودی

 

خواهش می کنم هر جایی که کار می کنین، فقط کار کنین، سرتون تو کار خودتون باشه، با همکاراتون زیاد دوست نشید و ....

خواهش می کنم مثل خانم الف نباشید

حالا قراره اخراجش کنن و مهندس می خواد من رو بذاره جای اون، میگه یک نفر بدون حاشیه مثل خودت معرفی کن جانشین خودت و خودت برو اون بخش

اونجا کارش هم سبکتره و گاهی هم سخت تر اما مربوط به رشته و مهارتهای من نیست، درسته خیلی وقت ها کارهاش رو من انجام میدم و تا حدودی آشنایی دارم

من این وضع رو دوست ندارم

شاید هم همیشه خوب بودن خوب نیست، شاید بهتره کمی بد باشم و پر حاشیه

 

ساده بگم دلتنگم

 

بعضی وقتها خودتو اذیت میکنی. دلت میخواد به خودت سخت بگیری. یک کارایی میکنی که اذیتت میکنه ... کارایی که مثلا تو رو بیشتر یاد تنهاییت میندازه .....

 

 شاید گوش دادن یک موسیقی خوندن یک مطلب یا دیدن یک فیلم یا قدم زدن تو یک مسیر

 

 

جوادِ امام رضا

 

سلام بر تو امام جواد و بر پدر تو امام رضا

 

عدالت

 

"ما می خواهیم اگر کسی در خانواده ای مریض شد آن خانواده بیش از رنج مریض داری رنج دیگری نداشته باشد"

مرسی آقا که نگرانی

شما که از همه چیز با خبری حتی می دونی مشکلات مردمان همسایه چیه حتما خوب خبر داری توی کشورمون دارو کمه، گرونه، گیر نمیاد

امروز یک عالمه داروخانه رو دور زدم، در آخر نصف داروها رو خریدم و دارم فکر می کنم پول مابقی رو از کجا جور کنم. نمی دونم به چه دلیلی با وجود داشتن بیمه و صحبت های مسئولین ما مجبوریم داروهامون رو آزاد و با قیمت بالا بخریم

البته خدا رو شکر همه چیز عالیه و هیچ کس هیچ غلطی نمی تونه بکنه، شما نگران نباش برای سلامتیت خوب نیست

 

+ اضافه کن بر دارو، مایحتاج ضروری مردم رو، مثلا غذا

 

20 مرداد

 

خوبه یا بد؟ نمی دونم

اینکه توی حسابات بگردی و موجودی بگیری ببینی توانت چقدره که بتونی یکی از ضروری ترین چیزها رو بخری یا اینکه ببینی میتونی این دکتره رو بری

راستی دوباره این قرص ها، دوباره آزمایش، دوباره کنترل

 

+ دلم می خواد سریال ایمان رو دوباره ببینم

 

لبالب تشنگی

 

زائری بارانی ام، آقا، به دادم می رسی؟
بی پناهم، خسته ام، تنها، به دادم می رسی؟
گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام
ضامن چشمان آهوها، به دادم می رسی؟
از کبوترها که می پرسم نشانم می دهند
گنبد و گلدسته هایت را، به دادم می رسی؟
ماهی افتاده بر خاکم، لبالب تشنگی
پهنه ی آبی ترین دریا، به دادم می رسی؟
ماه نورانی شب های سیاه عمر من
ماه من، ای ماه من، آیا به دادم می رسی؟
من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمین دردانه ی زهرا، به دادم می رسی؟
باز هم مشهد، مسافرها، هیاهوی حرم
یک نفر فریاد زد، آقا... به دادم می رسی؟

 

شعر از : رضا نیکوکار

 

+ عاشقتم امام رضا

 

میدونی راه گم کرده ام؟

 

+ خوبی؟ این روزها چطوری؟

- خوبم

+ مطمئنی؟

.............

+ سکوت منطقیه؟

- منطقیه

+ زهرا؟

- لبخند و سکوت و نجوای درونم : "خوبم .... در واقع اینطور نیست، حالم خوب نیست، تنهام، کسی نیست که بشنوه، کسی نیست که باشه، قلبم تیر می کشه، سینه ام تنگی میکنه، نفس کم میارم و دائم مجبورم آه بکشم، یک آه کشیده همراه با درد و صوت آخ ....

عشق؟ دیگه از عشق کشته شده در من چیزی نمونده ... جز انتظار ... ذهنم می پره (مثل بارون که بی وقفه میباره ....)

میدونی وقتی کسی نباشه آدم رو میاره به آدمهای اشتباهی و این وحشتناکه ....

معصومه بعد از مدتها بهم پیام داده و از خواستگاری که دو ماهه منتظرش گذاشته میگه .... میبینی؟ حتی اونم خوشیش رو باهام نبود .... درد و انتظارش رو میخواست باهام شریک شه .... و من باید چی بهش میگفتم؟ .... دلداریش دادم .... و من اون رو دعوت کردم به آرامش و توکل ....

روزها به سختی میگذره ... میگذره ... و من توی گذر روزها غرق شدم ... من در خودم غرق شدم ... در روزمرگی ... یک درد مبهم یک بغض بزرگ یک دلتنگی فراوان در منِ کوچک جمع شده و داره من رو متلاشی می کنه ... دوست دارم به چیزی چنگ بزنم ... چیزی که رهام نکنه ... اما چی؟ کی؟ ...

گاهی خودم سعی میکنم خودم رو دلداری بدم ... سعی می کم خودم رو تو آغوش بکشم و نوازش کنم ... سعی می کنم راهی برای نجاتم پیدا کنم ... سعی می کنم حالم رو خوب کنم ... اما چطوری؟ چطوری؟ "

 

ادامه نوشته

 

دوست ندارم ظرفها رو بشورم دلم نمیخواد زباله ها رو بذارم بیرون

دوست ندارم به چیزی فکر کنم

فقط مسکن و خواب