زندگی ...

ساده، پیچیده، سخت، آسان

همین زندگی را می گویم

گاهی غمگین، گاهی شاد

گاهی شکستن، گاهی در اوج بودن

گاهی امید به آینده، گاهی خاطره بازی با گذشته

مثل ورق زدن یک آلبوم قدیمی، مرور آرشیو یک ایمیل، بازخوانی نوشته های یک وبلاگ قدیمی

گاه با درد، گاه با آرزو

و یافتن دوستانی از فاصله های دور، از زمان های فراموش شده

و مثل پیدا کردن دوستی که همیشه آرزوی سفر داشت و تو مشوقش بودی

و حالا یک گوشه دیگر از دنیا، همراهیَت می کند

و درست زمانی که تو دلت به ماندن نیست ترغیبت کند به پایداری، به رفتن و نماندن!

با ناامیدی بگویی راه طولانیست، با شوق بگوید پس حرکت کن ...

 

ذهن آشفته

 

احساس تنهایی می کنم، دوست دارم با کسی حرف بزنم اما نه کسی هست و نه من بلدم

درد و دل کردن را یاد ندارم، حرف زدن از خودم را بلد نیستم

دردهایم را قسمت کردن، نمی دانم

همیشه گوش داده و راهنما بوده ام، هرگز گوش داده شده و راهنمایی نشده ام

دور من پر شده از آدم های اشتباهی، که مرا نمی فهمند

کسانی که مرا در تنهاییَم تنها گذاشته اند

درکم نمی کنند، فهمشان به احساس نیاز به فرار کردن، رفتن، نبودن ... نمی رسد

نمی دانند دلزده باشی از اطرافیان یعنی چه

برایشان رفتن، غربت، تنهایی ترسناک است

نمی فهمند برای من، بودن در میان آشنایان غریبه و این سکوت و این غریبی و این حجم ناگفتنی را مخفی کردن پشت سکوت و لبخند چقدر زجرآور است

چرا بُریدن را نمی دانند؟

چرا نمی فهمند؟

چرا در این وانفسا کسی نیست فقط به فکر خودش نباشد؟

چرا کسی نیست رهایم کند؟

چرا به اینجا رسیده ام که با همه بی نیازیَم از اطرافیان، نیاز دارم که کسی دست مرا بگیرد و نجاتم دهد؟

کجاست این نجات دهنده؟

کجاست رهایی؟!

 

شما حق اعتراض ندارید!

 

راننده آژانس یک مسیر رو توی لاین مخالف خلاف رفت تا از بریدگی بپیچه

سر یک چهارراه ماشینی از خیابون روبرو از جلو ماشین پیچید توی خیابون دیگه

صدای آقای راننده در اومد که از کجا میپیچه و .....

 

به همین راحتی، به خودمون حق خلاف کردن و دروغ گفتن و ... می دیم ولی این کار رو از دیگران نمی پسندیم و قبیح می دونیم!

 

رقص در باد

دل کنده ام ز هر چیز

مانند برگ پاییزی

معلق در فضا

 

+ دیشب اولین رگبار پاییزی زد و امروز هوا دلچسب تر بود، بوی پاییز و هوای گرفته پاییز تو روز تولدم

و من که دل بریدم از همه و تکیه کردم به خودم

پادشاه فصل ها ... پاییز

پاییز آمده، آرام و بی صدا

خزیده میان کوچه ها و باغ ها

نوازشگرانه نجوا کرده در گوش درختان

رقصانده با سمفونی باد دل ها را

پاییز آمده تا جادو کند، پریشان کند، بمیراند و زندگی بخشد

پاییز است دیگر .... پادشاه فصل ها

 

تنهایی های شلوغ !

 

دوست دارم صبح ها با اتوبوس بیام سر کار

چون اینجوری توی جمعیت غرق می شم اما از همه دوری می کنم

یک حال عجیبیست نزدیکی و دوری

اینجوری حتی مجبورم کمی هم پیاده روی کنم و در مسیرم فکر کنم، غرق بشم تو دنیای دیگه

بودن همزمان در دو دنیای متفاوت، شلوغ و آرام

اینجوری می تونم آدمهای مختلف رو ببینم با ظاهر و حال و هوای مختلف، هر کدوم یک داستان دارند و من کنار اون هام، بین اون ها اما جدای از اون ها، به هیچکسی ربطی ندارم و به هیچکسی وابسته و نیازمند نیستم،

کنار هم هستیم و راحت از هم می گذریم

 

 

حال و روز

 

اینبار واقعا ساکت شدم، توی ذهنم پر از فکره، به خودم به گذشته به آینده به حرفهای مهندس از پرتغال

فکر می کنم به این تنهایی، به اینکه اگر می شد رفت

بورسیه، بورس، ادامه تحصیل، .... پول .... فرار

چرا وقتی مهندس ایران بود ازش کمک نخواستم؟ چرا من لعنتی هیچوقت از هیچکس کمک نمیخوام؟

ذهنم شلوغه و لبهام بسته

میام سر کار و غرق میشم تو سیستمم و کارم، لبخند میزنم و آروم از بقیه رد میشم

میرم خونه و غرق تو کارهای خونه و گوشیم

میشینم تو ماشین و غرق تو افکارم

فراریَم از آدمها و حرفا و کمکها و دلسوزیشون

اینبار واقعا سکوت کردم ....

 

آزادی

 

منتظر بودم و پرنده تو قفس روی صندلی کنارم بود،

بال بال می زد و خودش رو از این دیوار به اون دیوار می کوبید،

سعی می کرد خودش رو با دونه هاش سرگرم کنه اما فایده نداشت، سعی داشت با پریدن و بازی با میله وسط قفسش کیف کنه اما فایده نداشت،

و دوباره خودش رو می کوبید به دیوار قفس

چقدر شبیه من بود

نفسم گرفته بودم ...

 

برای عزیزی که غریبه شده

 

چقدر بزرگ شدی و چه مهربانانه بعد از مدتها بغلم کردی و چه منطقی حرف زدی.

کاش زمان بر می گشت به 20 سال پیش، به کودکی و شادی شما

 

+ برای برادرزاده هایم که غریبه شده اند