چقدر فاصله بین اندوه و شادی کم است

و چقدر فاصله بین من و تو زیاد

و چقدر این نگاه ها از هم فرار می کنند

و چقدر لحظه های نیامدنت طولانی است

و چقدر لحظات بودنت کوتاه

و چقدر این اندوه عمیق

می آیی و تپش دو قلب، لرزش دستان تو، دزدیدن نگاه

می روی و اندوه این قلب، سکوت و تنهایی و غم

 

+ خدایا فقط به تو میگم، فقط به تو پناه میارم، فقط از تو کمک میخوام

این چه اندوهیه؟ این چه بازیه؟ به کجا خواهم رفت؟ به کجا برم؟ چه کنم؟ چه کنم؟

این بنده اینقدر قوی نیست که تحمل هر روزه این درد رو داشته باشه

کجا رو اشتباه میرم؟ کجا رو اشتباه رفتم؟

وسط کارم فکرش یادش نبودنش اومدنش رفتنش .... دردی توی قلبم احساس میکنم، تنگی نفس، پاهام سست میشه، سرم گیج میره، بی خیال مهندس و کار کاغذها رو میریزم رو میز و روی صندلی میفتم و سرم رو با دستام میگرم

هیچ کس نمیدونه هیچکس نمیفهمه

تو که میدونی

تو که ....

چه کنم با این درد؟ چه کنم با این دختر زندانی در من؟ چه کنم؟