به ساعت نگاه کردم،  ساعت 8 ، باورم نمیشه،  عادت کردم هر شب ساعت 8 گرسنه و خیلی خسته باشم

احساس گرسنگی ندارم، یادم میادم امروز بر خلاف روزهای دیگه 3و نیم رسیدم خونه و ناهار خوردم

انگار عادت کردم به اینکه هر روز ناهار نخورم و 7و نیم یا 8 خسته و گرسنه بیام خونه، عادت کردم یک سری کارها رو بکنم و بعضی کارها رو نه، عادت کردم بعضیا تو زندگیم باشن بعضیا نه

شاید بدون اینکه از لحظات و کارهایی که میکنم لذت ببرم و از ارتباطاتم و دوستانم شاد باشم

زندگی همینه، یک اتفاق بی نظیر که با عادتهامون نادیده ش میگیریم