اینبار واقعا ساکت شدم، توی ذهنم پر از فکره، به خودم به گذشته به آینده به حرفهای مهندس از پرتغال

فکر می کنم به این تنهایی، به اینکه اگر می شد رفت

بورسیه، بورس، ادامه تحصیل، .... پول .... فرار

چرا وقتی مهندس ایران بود ازش کمک نخواستم؟ چرا من لعنتی هیچوقت از هیچکس کمک نمیخوام؟

ذهنم شلوغه و لبهام بسته

میام سر کار و غرق میشم تو سیستمم و کارم، لبخند میزنم و آروم از بقیه رد میشم

میرم خونه و غرق تو کارهای خونه و گوشیم

میشینم تو ماشین و غرق تو افکارم

فراریَم از آدمها و حرفا و کمکها و دلسوزیشون

اینبار واقعا سکوت کردم ....